تبليغاتX
نیست ما تیزهوشانیم!

اول مهر بار اولي بود که به مدرسه جديد پا مي ذاشتيم.آخه يه مدرسه ي جديد برامون ساخته بودن و آموزش پرورش مدرسمون رو براي خودش قصب کرده بود .
حيفش مدرسمون خيلي قشنگ و باحال بود خودش نه ولي جاش آره.تو مرکز شهر بود خيلي راحت بوديم اونجا خلاصه جاش کلي توپ بود.
ام جاي جديد افتضاحه.
يه مدرسه نوساز نصفه کاره که تو يه خيابون حاشيه اي هستش که سرتاسر يا مکانيکيه يا نمايشگاه اتومبيل 100 متر بالاتر هم يه پمپ بنزين وقتي يه همچين مغازه هايي تو خيابون باشه آدم هاش هم معلومه ديگه!همين طوري که راه مي ري با نگاهشون قورتت مي دن!فاجعه ي بالاتر اين بود که خونه ي حسن هم تو همين خيابونه.
خلاصه اول صبح که رفتيم همه شوکه شديم  مخصوصآ اينکه دوتا کاميون و جندتا غلطک داشتن حياط رو آسفالت مي کردن اوضاعي داشتيم ديگه
وارد که شديم کلي آدم جديد تو مدرسه بودن يه معاون و يه مربي پرورشي هم اضافه شده بود.مدرسه خيلي شلوغ شده بود!
ازاونجايي که ما اولين ورودي هاي مدرسه بوديم همه از ما حساب مي بردن حتي معاونها با شکوه و جلال خاص خودمون رفتيم تو کلاس کم کم از موش هاي تو ديوار شنيديم که قراره رئيس اداره و فرماندار مارو تو زحمت بندازن
بيا يه روز هم که اومديم بخنديم اين شد
يهويي ديديم خانم قنبر اومد تو کلاس ما و گفت:بچه ها باهاتون شوخي ندارم ما اينجا آبرو داريم
ما:هوم؟با ماييد؟
خانم قنبر:بله.امروز قراره از خيلي جاها بيان  سعي کنيد بچه هاي خوبي باشيد
ما:آها.باشه ولي نمي تونيم قول بديم شما که مارو مي شناسيد اگه خودمون هم بخوايم اين کروموزوم هاي ما هستن که اجازه نمي دن
خانم قنبر:آفرين دخترهاي خوب اصالت مارو حفظ کنيد
ما:چي ميگيد شما!خوب باشه تلاش مي کنيم.راستي اگه ساکت باشيم جايزمون چيه؟
خانم قنبر:چي جايزه؟مگه جايزه ايه؟
ما:بله پس فکر کردين ما الکي ساکت مي شيم؟
خانم قنبر:دلتون خوشه ها اصلآ لازم نيست شما بيايد همين جا بمونيد
ما هم که ديديم اين طوري نمي تونيم زياد بخنديم گفتيم:ها!نه حالا که دارين گريه مي کنيد باشه ميايم
خانم قنبر:قول دادين ها؟
ما:حالا سعمون رو مي کنيم ديگه
خلاصه رفتيم تو حياط و همه ي بچه هاي رياضي و تجربي تو يه صف وايستاديم که همون اول داد خانم کيا رو بلند کرد
کيا:بچه ها جان درست وايسين ديگه اين چه کاراييه که شما مي کنين؟
ما:چشه خانم خيلي هم خوبه
اوه اوه چه فاجعه اي بود رئيس اداره آموزش و پرورش/امام جمعه/فرماندار و خلاصه هر کسي که سر صبحي بي کار بوده بود اومده بود مدرسه ي ما فقط جاي بابا سمپاد خالي بود که براي راندن سخن بياد مدرسمون
وعاظ محترم هر کدوم اومدن و دل ما رو به نوعي شاد کردن فقط اين وسط چشاي خانم مرادي و مصطفي بود که داشت به خاطر ما از حدقه در مي اومد !آخر سر هم که ديدم گويا اين فرماندار محترم قصد ندارن از از سمند سخن پياده بشن همون وسط با  سه تا صلوات بحث رو خاتمه داديم واي اين دفعه اين مامان الوندي بود که از هم بدر مي شدو خون آلوده ي خودش رو کثيف مي کرد.
آقان سخنران که رفع زحمت کردن تونستيم خودمون باشيم و بعد از کلي دست زدن و سوت زدن(که تخصص منو مهرنازه)و از اين چيزا ديگه خواستيم کلاسمون رو به قدوم مبارکمون مشرف کنيم که گفتن به ترتيب بريد تو!ما هم که ديديم موقعيت براي قچاري بازي بيسته بيسته بچه  هاي جلويي که رفتن ما هم حمله نموديم گلوي کيا پاره شد بس که گفت با  نظم بريد ما اتز اونجايي که گوش بدهکاري اونجا پيدا نمي شد همچنان به شيرجه زدن خودمون اد امه داديم تو اون شلوغي فکر کنم 7-8تا از بچه هاي راهنمايي مجروح و مييت شدن چيزي نمونده بود آجانس 115 لازم بشيم
پ ن1:فعلآ بسه ديگه شايد نبات نداشته باشيد برا همين ديگه ادامه نمي دم
پ ن2:يه موقع فکر نکنيد ما بچه هاي شلوغي هستيم ها نه اصلآ ما خيلي هم بچه هاي نرمالي هستيم  همه به اين موضوع معترفن
پ ن3:حسن رو بچه هاي خودمون مي شناسن مخصوصآزري و ناهيد بچه هاي شهيد بهشتي هم مي دونن  منظورم چه کسيه.
+ نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط [دختر بابا سمپاد] |


سلام.حالتون چطوره سمپاد کوچيکا!

بالاخره تموم شدومن دپلم گرفتم   حالا ديگه کنکورم ر هم دادم تو اين مدت که نبودم نمي دونم تو وبلاگهاي بقيه چه اتفاقهايي افتاده اصلآ اونها هستن يا نه؟  اميدوارم بتونم دوباره دوست هاي قبلي رو پيدا کنم چون خيلي وقته ازشون هيچ خبري ندارم
اما حالا برگشتم و مي خوام تا جايي که ممکنه براتون بگم از اتفاقايي که از شنيدي هر کدومشون کلي دلتون شاد مي شه
از کنکورم که اگه بپرسيد حرف خاصي ندارم خيلي وقت گير بود و اتفتضاح بود خيلي وقت گير بود سوالهاي آسون حرص درآر هر کدوم کلي راه حل داشت در کل فاجعه بود .اين سازمان سنجش هم که ديگه شورش رو در اورده با اين سوالهاي مسخرش
اصلآ بيخيال کنکور فعلآ درس بي درس!
پ ن:همين اول بگم هر کي مياد اينجا بايد کامنت بذاره وگرنه با فاطمه حسني طرفه ها

+ نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط [دختر بابا سمپاد]

 

 

تا اطلاع ثانوی تعطیل

 

 

+ نوشته شده در ساعت 6:46 PM توسط [دختر بابا سمپاد] |