سلام
سه شنبه21اردیبهشت بود.صبح که رفتیم سرکلاس دیدیم اصلآحوصله نشستن سر کلاس زبان رو نداریم اونم با تقی که انقد خمیازه میکشه که سر صبحی یاد نصف شب میافتی!
بعدش هم که دین داشتیم و ساعت آخرادبیات.
این شد که تصمیم گرفتیم کلاس رو دودر کنیم.خب هفته ی آخربود و هیچکس حوصله غرولنددبیرهارو نداشت.
این شد که باخرسندیه هرجه تمام تر کیف هاروبرداشتیم رفتیم پشت آبخوری..عده ای بودیم واسه خودمون حدود7-8نفربا کلی سروصدا
ازپشت دکه آما میگرفتیم حدود 57/7دقیقه بود که آقای تقی زاده تشریف آوردن نمیدونم چطوری دلش اومده بود تخت خوابش رو تو خونه تنها بذاره؟![]()
یه چند دقیقه ای نشستیم و دیدیم بیکاریم تصمیم گرفتیم پ.ل جمع کنیم بدیم آقای علیزاده برامون هندونه و تخمه بگیره!...
اوه حالا کی منت فائزه خانم رو بکشه!!خلاصه پس از کلی (پلم-پولوم-پیلیش) و(سنگ-کاغذ-قیچی) سحرو غزل رو فرستادیم منت کشی از شانس قشنگ ما همین که غزل و سحر رفته بودن تو سالن تقی با قیافه اینجوری درکلاس رو باز میکنه تاآمار7تا غایب کلاس رو بگیره!این دوتا هم یه دسته جارو میکنن تو چشم Mr تقی زاده و سلام میکنن بهش
اونم برای اولین بار بعد3سال غزل و سحر رو میشناسه( اونم از رو قیافه نه به فامیل!)
ومیگه:شما تو کلاس چکار میکنید بیاید تو کلاس!....
سحر:آها چیزه؛ما برای تحقیق ادبیات باید از یه چیزی کپی بگیریم کپی رو که بگیریم سریع میایم تو کلاس و جیم میشن ![]()
خلاصه بعد کلی اصرارو زیر میزی و رومیزی آقای علیزاده قبول میکنه بره هندونه و بقیه مواد لازم رو تهیه کنه ما هم رفتیم دوباره پشت همون دکه تا مدتی سماق بمکیم
همین طوری داشتیم میحرفیدیم که ناگهان یک کلاغ کاملا بی نزاکت و بی ادب مانتوی سحر رو گل افشان کرد
البته آستینش رو
بیچاره سحر
مانتوش رو تمیز کرد و از زیر درخت بلند شدیم تا یه جای دیگه بشینیم که توسط مصطفی رویت شدیم(حالا بیا و درستش کن)این بار مجبور شدیم کلی خالی ببندیم که من حالم بده دلم درد میکنه بچه ها برای همدردی با من اومدن تو حیاط!خلاصه خانم مصطفی رو که با سختی تمام توسط یک چارسو پیچوندیم ![]()
![]()
رفتیم پشت مدرسه نشستیم که باز خانم پیروزی از رو بیکاری و کنجکاوی(فک نکنید فوضولی ها)باز از پنجره دیدیمون ما هم در کمال پررویی سلام کردیم بهشون! بیچاره توهم زده بود
وقتی رومون رو دید!!!!!!!!!
خلاصه بگم که رسوای عام شدیم اون روز![]()
همون پشت که نشسته بودیم یه کلاغ بی تربیت ترپایین مانتوی سحر رو آباد کرد
مانتوش دیگه گل منگلی![]()
شده بود!...![]()
خلاصه بعد از کلی بدبختی و فلاکت ساعت40/11آقای علیزاده هندونه رو آورد اما مشکل اینجا بود که همه ازین جریان باخبر شده بودن دیگه و مجبور بودیم با کلی عملیات گازانبری اون رو بیاریم تو تا جمیع گرسنگان اتیوپی بهمون حمله ور نشن ولی از شانس بد رکسانا هندونه رو دید و ولی دیدن رکسانا همان و با خبر شدن کل بچه های کلاس همان!
ناگهان سیلی از جمعیت به طرفمون سرازیر شد ![]()
ما هم خندونه رو گذاشتیم تو کیف صدف و حالا ندو و کی بدو....
من و شیما روفتیم از تو آبدارخونه یه سینی و یه چاقو برداشتیم(البته با اجازه خودمون
)نمیدونستیم سینی رو چکار کنیم؟با کلی زحمت تو کیف شیما جاش کردم و همراه بقیه اراذل رفتیم تو بالکن و در رو از پشت قفل کردیم ![]()
حالا با خیال راحت میشد هندونه خورد و به بقیه خندید![]()
![]()
همون بالا نشستیم هوا زیاد گرم نبود و راحت میشه خونه های اطراف رو دید زد![]()
خانومه بیچاره فکر کرد ما پسریم تا مارو دید نفهمید چطوری خودشو بندازه تو خونه که با سر رفت تو در ![]()
با خرسندیه تمام هندونه میخوردیم و میخندیدیم که ناگهان دیدیم طوری به در میزنن که میخواد از جا در بیاد صفا(دختر مامان الوندی)رو فرستادیم در رو باز کنه
دیدیم اوه!! چه خبره........ ![]()
مامان الوندی؛مصطفی؛قنبر؛خانم روحانی و گلی خانوم دارن میان طرف ما
اونم با قیا فه های این طوری![]()
![]()
و ما این طوری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچی نگفتن فقط خشمگینانه نگاهمون کردن که خدیجه گفت:بفرمایید هندونه که انگاری با کفتن این حرف خانم قنبر فنرش در رفت و شروع کرد به حرف زدن اونم از نوع داد و دعوا
.......
خلاصه با سرافرازی از پله ها اومدیم پایین همراه سینی و پوست هندونه(فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
)
عده کثیری از فرزاندان فرزانه و آینده سازان میهن هم اومده بودن استقبالمون جلوی پله ها![]()
تمام نظم مدرسه بهم خورده بود
بچه های راهنمایی که فرش شده بودن رو زمین از خنده!
حدود ساعت45/13بود که حرفها و نصیحت های مامان الوندی تموم شد(البته آخرش با خنده به قدرت ما توجه کنید )ما هم که حسسسسسسسسسساس هیچی از حرفهای خانم الوندی یادمون نمونده بود آخرش هم با قیافه های اینطوری
خدافظی کردیم و اومدیم خونمون.....
پ.ن:اراذل حاضر در مراسم هندونه خورون:من؛شیما؛سحر؛خدیجه؛صدف؛غزل؛صفا؛مریم(خانم شجاع:مسئول توزیع ترقه و نارنجک برای بچه های محل در چارشنبه سوزی آخر سال)
ازاونجایی که خانوم شجاعی امسال فوق قبول شده بودن و باید 3روز ازهفته رو اصفهان می بودن 2-3جلسه ای اتفاقی به کلاس نرسیدن و به همین خاطر گفتن دوشنبه قبل از عید رو بریم مدرسه
تا فصل تولید مثل گیاهان تموم شه.خلاصه باحسی سرشار از نارضایتی و علاقه قبول کردیم
اما ته دلمون ناراضی بودیم آخه از سه شنبه هفته قبل مدرسه رو تعطیلیده بودیم!
روزقبلش نتایج المپیاد زیست اومده بود؛سحر،شهره و فهیمه قبول شده بودن.
خانوم شجاعی اول به اونها کلی تبریک گفت
و بعد از کلی خندیدن قرار شد جدی بشیم
دیگه و درس شروع شه ولی آثار پیکاسوالملک بهزاد
اجازه نمی داد کسی رو تخته چیزی بنویسه؛همه ی وسائل رو هم که جمع کرده بودن؛این شد که رفتم و از کمد آخر سالن یه تخته پاک کن نو آوردم و بعد از پاک کردن تخته سرجام نشستم.
یهویی دیدیم رکسانا در کلاس رو بست.![]()
خانوم شجاعی بهش گفت:چرا در رو می بندی؟![]()
رکسانا:آخه آخر سالن خیلی دوده انگاری یه چیزی آتیش گرفته!![]()
رویا:آره بوی سوختنی هم می آد!![]()
خانوم شجاعی:بوی دود و سوختن؟
پس چرا در رو می بندی؟
رکسانا:پس چکار کنم؟![]()
خانوم شجاعی:خب معلومه باید از کلاس بریم بیرون دیگه!![]()
ما هم که تازه فهمیدیم باید جیم شیم فرصت رو غنیمت دونسته و با کلی جیغ و داد رفتیم بیرون
که تازه فهمیدیم خانوم موسوی و قنبر اونقده گرم صحبت بودن که اصلآ نفهمیدن چه خبره!
(من نمیدونم اینها مارو دست کی میسپارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
)
همه رفتیم بیرون حالا ما هرچی به این گلی خانوم می گیم به آتیش نشانی زنگ بزن
اون گیج می زنه و میگه شمارش رو ندارم
.می گین 125 میگه دوروغ می گید شما!![]()
خلاصه بعداز کلی گیج زدن زنگ زد با 118 و شماره آتش نشانی رو گرفت.![]()
دودی تو سالن پیچیده بود که تماشایی بود؛غزل و صدف یه لحظه رفتن فوضولی وقتی برگشتن شده بودن حاجی فیروز!![]()
با اینکه آتش نشانی خیابون کنار مدرسه هستش بعد از کلی تآخیر اومد
.وقتی برگشتیم پشت سرمون رو نیگاه کردیم دیدیم اووووووووووه چه خبره 100 نفر اومدن تماشا
بیچاره مامان الوندی تا خودش رو رسوند مدرسه فکر کنم یکی دوسالی از عمرش کم شد!
چند تا پررو که تو اون شلوغی با موتور و دوچرخه هاشون اومده بودن تو مدرسه.رکسانا و سرونازهم که داشتن با ماشین آتش نشانی عکس می گرفتن
!ما هم که شده بودیم خبرنگارهای press T.VوBBCو الجزیره و ...![]()
من:سلام خانوم!چه اتفاقی افتاده؟
سحر:اوم!نمی دونم
؛ماا ینجا بودیم یهویی دیدیم این ساختون منفجر شد؛می گن شجاع برای چهارشنبه سوری کلی نارنجک دستی ساخته آورده تو کمد بسیج جاسازی کرده خلاصه این شد که ترکیدیم![]()
من:سلام خانوم دکتر!اوضاع چه طوره؟
خدیجه:چیزه خاصی نیس فقط 10تا منگل ترکیده و تعدادی هم مجروح و مفقودالاثر شدن!![]()
من:همین؟فقط10تا؟!
شیما:آره بابا چیزه مهمی نیس تلفات کمتر از 100نفربوده!
بعدش هم برای مستند شدن گزارش یه عکسی ار ماشین آتش نشانی گرفتم.


یهویی دیدیم که کمد سوخته رو آوردن بیرون!هه هه
.........همه ی پرونده های بسیج سوخته بود؛به ما که ضرری نرسیده بود!
علت آتش سوزی هم که معلوم نشد مردم که از مدرسه رفتن بیرون تازه سرو کله یه حاج خانوم پیدا شد!![]()
حاج خانوم:چی شده مادر؟شما خوبین؟
غزل:هیچی.مدرسمون آتیش گرفت.همین!![]()
حاج خانوم:آره نه نه!
دیدم دیدم یه دودی هوا شد این صدای آجیلم که شنیدم گفتم،سریع جوراب پاکنم و چادرم رو انداختم سرم ببینم چی شده؟چه خبره؟!
سحر:چیزی نشده فقط 2نفر مردن .3نفر هم که آجانس اومد برد بیمارستان.![]()
حاج خانوم:شوخی می کنین نه نه جون؟خدا نکنه!
صدف: نه بابا؛مگه ما با شما شوخی داریم شما جای مادربزگ مامان من هستین!
حاج خانوم:ای مادر مگه من چند سالمه
که ازین حرفا میزنین؟
من:هوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره بابا شما سنی ندارید تازه یکی دو سال هم از خدا کوچیک ترین!
بچه ها شوخی میکنن شما به دل نگیرید ماشالاا... از 100 گلتون فقط 99تاش باز شده!![]()
شیما:چی کار دارین به حاج lady ایشون خبرنگار fox news هستن
!مسئولیت داره ها.
همین طوری داشتیم می خندیدم که یهویی خانم قنبر اومد و کاسه کوزمون رو بهم زد
و گفت
:براتون سرویس گرفتیم برید خونتون
اینجا هم شلوغ نکنید زشته نمی بینید فوضولها تا کجا صف کشیدن؟![]()
این بود کلاسی که قبل از تشکیل شدن تعطیل شد!![]()
پ.ن:اگه خواستین کلاستون تعطیل شه مدرسه رو آتیش بزنین کلاس خودش دودر میشه.
نتیجه اخلاقی:شنونده باید عاقل باشد!یه وقت ازین خرابکاریها نکنید.
این فقط خاص خانم شجاع میباشد که منبع اصلی رساندن نارنجک دستی به بچه های محل می یاشد.و دست بر قضا روز آتش سوزی اصلآدر مدرسه حضور نداشته است!!!!!!!![]()
خديجه:آقاي درودگر به پشت سرتون نيگاه کنين متوجه مي شيد چه خبره
سحر:آقاي درودگر هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
آقاي درودگر:اوه!اين چيه؟به به همين مونده که اموال دولتي مخصوصآصندوق متعلق به کميته رو زبونم لال چيز کنيد
نجمه:آقاي درودگر!اين چه حرفيه که شما ميزنيداصلآ ما اهل اين کارها نيستيم به علاوه ما همه تحت پوشش کميته امداد هستيمهمين کيف من رو ميبينيد پارسال کميته بهم داده
صفا:ميدونيد يکي از بچه ها نيازمندکلاس مي خواد بخاري بخره کميته هم که بودجه نداره اين شد که صندوق رو آورديم تو کلاس تا تا شايد مشکل اين دوستمون هم حل بشه
آقاي درودگر:آخي خدا به شما بده بيچاره ها
اسديان:حالا اين صندوق و اين کرم شما
آقاي درودگر:اول شما کمکاتون رو بذاريد رو ميز تا من با توجه به اونها تصميم بگيرم
ما:چي؟
خلاصه هرکي يه کمکي کردو روميز گذاشت يهويي آقاز درودگر اومد جلو واگه دوست شما بخاري نداره من دارم خونه مي سازم و سقف ندارم پس من پول واجب ترم
ما:آقاي درودگر ازين زبل بازي ها نداشتيم!حالا سريع پولها رو بذاريد رو ميز
آقاي درودگر:ايبابا شما که ديگه صدقه دادين چه فرقي مي کنه به کدوم نيازمند برسه؟
من:اين پول به هرکي برسه شما نمي رسه
آقاي درودگر:خيلي خوب بابا نخواستيم خسيس ها!بياين پولهاتون ر بردارين.لازم نيست شما لطف کنيدبه ما
سريع دفترهاتون رو باز کنيد ميخوام ببينم هرکي چه قدر جريمه افتاده؟
ما:امروز کلآروز احسان و نيکوکاري و اين چيزاست ديگه جريمه هم تعطيله
آقاي درودگر:نه خير!اتفاقآامروزنرخ جريمه خيلي بالاتر از قبلهوبه جاي هر تمرين 100تومن هر تمرين 150مي باشد
ما:آقاي درودگر!ديگه داريد جر ميزنيدهاقبول نيست
خلاصه اون روز بعد از کلي کشمکش نرخ هر تمرين 50 شد و اون روز 1500پول جمع شدو رفت به صندوق جريمه ها که دست شيما بود
زنگ که خورد اومديم صندوق صدقات رو ببريم کلاس رياضي که يهويي ديديم قبل ازما یه بدجنس فاشيست آمارمون روبه قنبر داده بود که اومد بعد از کلي دعوا گفت بايد صندوق رو ببريد تو سالن بذاريد سرجاش
ما:چه خبر خانوم؟نخورديمش که بفرماييد اين صندوق قراضتون به اضافه ي گل جوادتون
يهويي مينا جري که شناسايي نمي شد از ته کلاس گفت:حيف که شما رفتين خونه بخت خهانوم قنبرزاده وگرنه اين درخت خيلي برا جهازتون مناسب بود
ما:هوم؟راستم ميگي ها
قنبر:بچه هاي بي ادب پررو
از اون روز به بعد ديگه صندوق صدقه رو با يه زنجير کلفت به ستون بستن و ديگه نتونستيم تکونش بديم
پ.ن:همیشه صدقه بدین آخه میگن ۷۰تاصدقه یه بلا رو دفع می کنه![]()
بالاخره تموم شدومن دپلم گرفتم
حالا ديگه کنکورم ر هم دادم تو اين مدت که نبودم نمي دونم تو وبلاگهاي بقيه چه اتفاقهايي افتاده
اصلآ اونها هستن يا نه؟
اميدوارم بتونم دوباره دوست هاي قبلي رو پيدا کنم چون خيلي وقته ازشون هيچ خبري ندارم ![]()
اما حالا برگشتم و مي خوام تا جايي که ممکنه براتون بگم از اتفاقايي که از شنيدي هر کدومشون کلي دلتون شاد مي شه ![]()
از کنکورم که اگه بپرسيد حرف خاصي ندارم خيلي وقت گير بود و اتفتضاح بود خيلي وقت گير بود
سوالهاي آسون حرص درآر هر کدوم کلي راه حل داشت در کل فاجعه بود .اين سازمان سنجش هم که ديگه شورش رو در اورده با اين سوالهاي مسخرش![]()
اصلآ بيخيال کنکور فعلآ درس بي درس!![]()
پ ن:همين اول بگم هر کي مياد اينجا بايد کامنت بذاره وگرنه با فاطمه حسني طرفه ها